تبليغاتX
روزانه های من

روزانه های من

خاطرات روزانه

سلام

بنده هنوز شرکت هستم و در حال کیف بردن از اضافه کاری (طریقه مثبت نگری به محیط اطراف )

امروز کلی کار سرم ریخته بود دیگه آخرین کارامو با جون کندن داشتم انجام میدادم. امروز از صبح که بیدار شدم با کلی غر زدن که ای وای من خوابم میاد من خسته ام بیدار شدم. رفته سراغ یخچال و ی لیوان شیر با بازمانده های شیرینی مراسم دیشب و برداشتم خوردمو آخرش گفتم آخیش خوابم پرید بلند شدم رفتم سراغ کارم. اما به محض اینکه پام به مترو باز شد طبق معمول دهنم ۱۸۰ درجه دهنم باز شد و خرو پفم بلند شد فهمیدم که بیچاره شدمو ی دو سه ایستگاه خواب موندم. صبح دیر رسیدمو پرو پرو سوت زنان اومدم تو اتاق مدیرمو عرض ادب کردم.

تو فکر ی تغییرم برای زندگیم . ی تغییر هیجان انگیز که مطمئنم بحال و هوام خیلی کمک میکنه. هر از گاهی بدنم احتیاج پیدا میکنه. پارسل گیر دادم به بینیم. بعدش پافشاری کردم به ماشین خریدن امسال خدا میدونه چی کار کنم!!!

ظاهرا تو واحدمون داره ی جا به جایی هایی رخ میده که حسم بهم میگه اگه این اتفاقا بیفته برای من و شرایط من عالیه. کمی انرژی مثبت+ بدین جذب بشه.

روز زن هم شرکت کلی بهم رسید برای برنامه هم گروه کنسرتو رزرو کرد. واییییییییییییییی فوق العاده بود کلی دست زدیم هورا کشیدیمممممممم.

راستی کادوی روز زن زیاد جمع کردین؟؟؟ ما که کلا بی نصیبیم.

شاد و موفق باشین

+ تاريخ یکشنبه 24 اردیبهشت1391ساعت 7:24 بعد از ظهر نويسنده آلیس |

مامان گلم

همه زندگیم

تمام عمرم خیلی دوست دارم. خیلی زیاد

بابت تمام غمو غصه هایی که برای من خوردی من تا آخر عمرم مدیونتم.شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے

دوست دارم نازنینم

روزت زیاد مبااااااااارک. in love heart

روز زن این فرشته آسمانی به همه دوستام تبریک میگم

+ تاريخ چهارشنبه 20 اردیبهشت1391ساعت 11:36 قبل از ظهر نويسنده آلیس |
امروز دارم به این موضوع فکر میکنم که تا کی میخوام اینجوری باشم

باید ی تکونی به خودم بدم.

ی حرکتی باید کنم. نمیدونم!!! زده به سرم با ی کادو برا مامان شروع کنم...

زنگ زدم بهش کلی ذوق کرد با ذوقش ی ریزه منم خندیدم. خوب بود برای منیکه دنبال بهانه برای خندیدنم.

شاید ی نشونس که داره حالم خوب میشه.

 

+ تاريخ یکشنبه 17 اردیبهشت1391ساعت 3:14 بعد از ظهر نويسنده آلیس |
سلام

سلام به همه دوستام.

از بس که بد و پر از انرژی و منفی مینویسم دوستامم خیلی کم شدن.

این روزا خودمم موندم چرا اینجوری شدم. اوضاع جالبی ندارم . خودم حس میکنم دارم خود آزاری میکنم. تا میام خوب بشم هی به خودم میگم چرا این و ندارم چرا اونو ندارم کلا مخم هنگ کرده.

نسبتا روزای تعطیل خوبم اما به محض اینکه پامو میذارم شرکت دوباره شروع میشه.

چرا اینو ندارم چرا اونو ندارم؟؟ چرا من این سمتو ندارم؟ چرا حقوقم کمه؟ چرا انقدر کار من زیاده .؟ چرا با من اینجوری رفتار میشه؟ چرا خدا اون کارمو جور نمیکنه؟؟؟؟؟؟

کلا زدم تو کار خود آزاری... آخرشم بغض میکنم

دپرس میشمو دلم از همه چیز میگیره.

خیلی این روزا از خدا کمک خواستم اما نمیدونم چرااااااا؟؟

تورو خدا بهم ی پیشنهاد بدین؟ از این اوضاع زندگیم خسته شدم. برام کلافه کننده شده.

کمکم کنید...

+ تاريخ شنبه 16 اردیبهشت1391ساعت 9:41 قبل از ظهر نويسنده آلیس |
سلام

از دیروز تا حالا مریضم بد ...

اینم شد غوز بالای غوز برای من

دیروز انقدر عصبانی بودم از دست این همکارای ریلکسم که ساعت ۹ صبح وسایلامو جمع کردمو گفتم دیگه تو این واحد پا نمیذارم.

تا خود خونه هم اشک ریختمو گریه کردم.

تمام غم و غصه و کمو کاستی هایی که تو این ۲۴ سال سرم اومده بود مثل سینما اومد جلو چشمم.

تا پامو گذاشتم تو خونه ی قرص سرماخوردگی با ی ژلوفن و ی قرص آرامبخش با دو تا لیوان شیر کشیدم بالا.

کلا یهو معدم هنگ کرد. کلی مامانمو بغل کردمو اشک ریختمو . افسوس خوردم به گذشتم و همینجوری با چشمای اشک آلود خوابم برد.

ساعت ۳ بود که مامان بلندم کردم برای ناهار. ناهار و خوردمو گفت اگه حوصله داری پاشو بریم با هم امازاده. میگن هرکی سری اولش بره اونجا دست رد نمیخوره.

منم با همین ایده پا پیش گذاشتم.

انقدر گریه کردم که چشام شبیه خاله غورباقه شد. کلی خدارو به پاکی این امام زاده قسم دادم و گفتم خدایا امازاده رو میکنم میانجی زودتر این همه مشکل و از سرم باز کنم.

حس میکنم دارم به جنون میرسم.

خدا بهم کمک کنه.

برام زیاد دعا کنید.

 

 

+ تاريخ یکشنبه 3 اردیبهشت1391ساعت 10:22 قبل از ظهر نويسنده آلیس |
دوست دارم به اونایی که فقط خودشونو میبینم بگم آخه تا کی؟؟؟

 تا کی باید انقدر انتظار کشید

آخه دیگه کافی نیست

ظاهرا خوده خدا هم منو فراموش کرده نمیدونم به اوناییکه انقدر با غرور تصمیم میگیرن چی میگن؟؟ فکر میکنن فقط خودشون آدمن فقط خودشونن که خواسته دارن!! فقط خودشونن که نیاز دارن ای بابا خیلی کلافه ام خیلییییییییی زیاد

+ تاريخ یکشنبه 27 فروردین1391ساعت 4:9 بعد از ظهر نويسنده آلیس |
سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

سال نو همگیتون مبارک.

انشالا سلای پر از سلامتی باشه جیبی پر از پول و کلی برین مسافرتو خوش گذرونی...

برای من که تعطیلات خوبی بود. ۱۳ روز خونه خوردمو خوابیدم. برای منی که ساعت کاریم تو اداره زیاد شده جدا استراحت مناسبی بود. خیلییییییییییی خوب بود.

ساعت خوابیم خیلی هم ریخته. شبا تا ساعت ۶-۷ بیدار بودم از اون طرف تا ساعت ۳ خواب بودم. الان خیلی دارم اذیت میشم. هنوز سختم دارم میام شرکت.

خدا رو شکر سال خوبی رو از لحاظ کاری شروع کردم. تقریبا کار این واحد دستم اومده و خطا هام به حداقل رشیده و این باعث شده کمی به کارم علاقه مند شمو هی پشت سر هم غر غرو نشم.

این روزا کمی حال و احوالاتم متفاوت شده. خیلی دوست دارم ابراز علاقه کنم. از ته دلم بخندم. مهربون باشمو مثل حداقل ۶-۷ ماه پیشم شیطون و خوش خنده باشم.

هرچقد فکر مینم میکنم میبینم هیچ چیزه هیچ چیز ارزش گریه کردنو غصه خوردنو نداره. البته هنوز خیلی موفق نشدم که بتونم غلبه کنم به خودم. امسال کمی منعطف شدم نسبت به خطاهایی که میکنم به محض توجیه شدنم عذرخواهی میکنم و سعی بر جبران اون کار میکنم.

راستی ظاهرا بعد از عید کمی تپل شدم . چون همکاران محترم به محض اینکه منو دیدن گفتن واااااااااااااای خانم ... چقد خوشگلو تپل شدی!!! فکر کنم منظورشون همون چاق و قلمبه بود اما روشون نشد خیلی مستقیم بگن.:((

دو سه روز بود خیلی بد غذا شده بودم در این حد که هیچ چیز نمیتونستم بخورم فقط کمی آب میوه و شاید کمی نوشیدنی.

دیشب مامان برام ی سوپ محشر درست کرده بود با اینکه علاقه ای به سوپ ندارم اما این سری خیلی بهم چسبید. و از دیشب تا حالا دوباره اشتهام به حالت اولیه برگشت. و اما روز حسابی تلافی این چند روز رو در آوردم.

خیلی حرف زدم. برم سراغ کار و بارم.

حتما دوباره میرسم خدمتتون.

+ تاريخ چهارشنبه 16 فروردین1391ساعت 1:40 بعد از ظهر نويسنده آلیس |

دلخوشی ها کم نیست، قدمی باید زد

شعری باید خواند، کمکی باید کرد

خنده ای از ته دل باید زد

 

رنگی تازه به دیوار دل خود بزنیم

رنگی از جنس امید

نوبهار است کمی خانه تکانی بکنیم

+ تاريخ دوشنبه 15 اسفند1390ساعت 7:59 قبل از ظهر نويسنده آلیس |
سلاااااااااااااااااااااام

امروزم مثل ۹ سال گذشته سال بابای ماهم. بابایی که خیلی دوست داشتم الان پیشم. مثل همتون که دارین و بهش تکیه میکنین. چیزی نمیخوام بگم فقط میخوام بگم بابا حسین دلم بات خیلی تنگه خیلیییییییی زیاد.دوست دارم:(((((((((((((

امروز هوای تهران چقد لذت بخش شده!!!

امروز برعکس روزای دیگه خیلی راحت از خواب بیدار شدم و زود تر از زنگ موبایلم از خواب پریدم. زودی رفتم آبی به دست و صورتم زدم آماده شدم رفتم بیرون . انقدر هوا قشنگ بود و دوست داشتنی دلم نمیخواست که پالتو تنم کنم.

در واحدو که باز کردم خانم واحد روبه رو هم با من اومد بیرون ی خانم خیلی خوشتیپ و شیک. این خانواده الان حدود ۶ ماه که باهم ازدواج کردن. تا الان یک روز نشده که ما صدای داد و هوار اینارو نشنویم ظاهر خیلی موقری دارن اما...

پنج شنبه ی سری رفتم خرید . کلی چیزایی رو که لازم داشتمو گرفتم خیلی ذوق زده شدم. مخصوصا برای شالم. رنگ خاصی داره. قرمز گوجه ای.:*

دیروز داشتم از کلاس بر میگشتم ماشین و پارک کرده بودم داخل ی کوچه کلاسمم آخره وقت تقریبا کوچه خلوت میشه با یکی از دوستام بودم دزدگیرو که زدم دیدم روشن نمیشه تعجب کردم گفتم شاید باطری ریموت خالی شده راستش خیلی ترسیده بودم خیابون خلوت بود رفتم تو ماشین خواستم چراغو روشن کنم دیدم نه امروز گرفتارم کلا نمیدونستم چی کار کنم تا یهو دیدم ی راننده تاکسی اومدو بعد از معاینات لازمه فرمودن که بلههههههههه باطری خالی کرده بعد از کمی انتقال باطری و هل دادن ماشین بنده روشن شده و به من سپردن که حواست باشه ماشین خاموش نشه منم با کلی استرس به راه افتادم اومدم.

ی چیز جالب بگم اینجا تو این هم آفتاب داره برف میاد . برای خودم خیلی جالبه:)

+ تاريخ شنبه 13 اسفند1390ساعت 1:36 بعد از ظهر نويسنده آلیس |
سلام دوستان گل گلاب

حال و احوالتون چطوره؟؟ امیدوارم خوبه خوب باشین؟ خونه تکونیاتونو شروع کردین؟ ما که فکر نکنیم خیلی خونه تکونی داشته باشیم. دیوارا تازه رنگ شده . پرده و فرش و مبلها هم تازه خریدیم. آشپزخونه هم مامانی خورد خورد تمیز کردن فقط مونده اتاق منو داداشم. که اتاق داداشی مثل دسته گل میمونه. هفته ای ی بار میریزه بیرونو میسابه اما امان از اتاق من. شبا که میخوام برم تو اتاق باید لباسارو این ور و اونور بزن تا بتونم برسم به تختم. صبحا هم دوباره با همین وضعیت میزن بیرون. کلی خلاصه تنم میلرزه به اتاق تکونیم فکر میکنم. انقدر هم که شلوغه هیچ کس تن نمیده که کمکم کنه :دی

حدود ده روزی میشه که سر درد و حالت تهوع شدیدی دارم. خیلی کلافه کنندس. صبح ک از خواب پا میشم با سر درد بیدار میشم. هی خوابای وحشتناک میبینم. یا یکی داره منو میکشه یا دنبالم کرده حتی چند وقت پیش بختک افتاده بود روم که تا چند روز از اتاقم میترسیدم. تا اینکه کمی دربارش تحقیق کردمو دیدم اصلا موضوع ترسناکی نبوده. پیشنهادی برای این حالت تهوع من ندارید؟؟؟؟ خیلی زندگیمو مختل کرده.

کلی بابات جایزه اسکار فیلم آقای اصغر فرهادی مشعوف شدم. وای که چقدر لیلا حاتمی لباس ناز و دوست داشتنی تنش کرده بود. سر صبح که تو رادیو شنیدم کلی شادی از خودم در کردم.

راستی قالب وبلاگمم بخاطر عید عوض کردم چطور شده؟؟؟

برام زیاد دعا کنید زیاده زیاد :*

 

+ تاريخ سه شنبه 9 اسفند1390ساعت 8:51 قبل از ظهر نويسنده آلیس |
سلاااااااام

امروز دیگه غر غرو نیستم.

چهارشنبه خسته و کوفته داشتم میرفتم خونه . ماشین هم نبردم گفتم حوصله ترافیک ندارمو خودمو به سیل جماعت مترو سپردم.

توی مترو همچنان که داشتم له میشدم دیدم موبایلم زنگ میخوره با ۱۰۰۰ مصیبت از جیب پالتو در آوردم بیرون که دیدم بلهههههههههه آقای مدیره محترم. اول محل ندادم گفتم این میخواد بگه فردا پاشم بیام اضافه کاری . جواب زنگشونو ندادم. دوباره ترسیدم خود زنگ زدم دیدم نیش اقای مدیر بازه گفتم حتما میخواد ازم کار بکشه گفتم امرتون بفرمایین آقای مهندس گفتن میخواستم خبر بدم که آقای مدیر عامل دستور دادن که کل شرکت برای نوروز تعطیل هستن. شما هم تعطیلین واااااای کلی خوشحال بودم نمیفهمیدم دارم چی کار میکنم انقده خندیدم و ذوق کردم که نگو نپرس کلی هم شکر خدا کردم .

جمع با جمعی از دوستان تصمیم گرفتیم که بریم برای خرید ی سری به پاساژا بزنیم. اول رفتیم میلاد نور. افتضاح بود همه چیز آشغال بود بین اون آشغالا ی جین پیدا کردم که نسبتا بد نبود . :(

دنبال کفش میگشتم ، رفتیم هایپر دیدیم هایپر حراج زده و همه چیزای شیک فروخته شده و یک سری بنجل مونده برای اینجانب. بیخیال شدیمو رفتیم تیراژه وای اونجا از همه بدتر کلی دپرس شدم رفتم سمت عینک آفتابی. ارزون ترینش ۷۳۰۰۰۰ بود کلی مخم سوت کشید و پا به فرار گذاشتم و ساعت ۱۰:۳۰ با چشم غره های مامانی خشمگین برخورد کردم زودی هم گرفتم خوابیدم .

اینم از این یکی دو روز بنده .

+ تاريخ شنبه 6 اسفند1390ساعت 11:28 قبل از ظهر نويسنده آلیس |

در این روزگار یا باید بلد باشی خوب دروغ بگویی

یا باید بتوانی دروغهای بقیه را خوب باور کنی

 این تنـــها راه خوشبختی است

+ تاريخ چهارشنبه 3 اسفند1390ساعت 9:5 قبل از ظهر نويسنده آلیس |
سلام

هر دم از این باغ بری میرسد تازه تر از تازه تری میرسد.

امروز هیات اجرایی داشتم و به لطف و همت الهی دستور رسید که تمام ۱۳ روز عید تعطیلیم . منم که از خوشحالیم تلفن رو گرفتم دستم و به همه جا زنگ زدمو خبر رسانی کردم.

در حال خوشحالیو پایکوبی بودم که یهو مدیر واحد ما وارد شدو با لبخند گفت چه خبره این واحد و شادی !!!!

ما هم گفتیم خوب بخاطر تعطیلی عید دیگه :))))))))

چشتون روز بد نبینه دوباره با لبخند اعلام کردن که این واحد شرایط خاص خودشو داره و از تمام واحدای شرکت مستثنی:((((((((((

آخه چراااااا؟؟؟

دیگه اینجوری شد که ما هم نوبتی شدیم و نوبت اینجانب افتاده دوم و سوم عید.

گلوم بغض داره .

دلم گرفته...

اصلا دوسشون ندارم.

خدایا دیگه دارم میبرم از همه جا داره سرم میاددددددددد....

حسابی خسته و کلافه شدم:((((((

+ تاريخ دوشنبه 1 اسفند1390ساعت 5:41 بعد از ظهر نويسنده آلیس |
سلام

سلام به همه دوستام که نمیان ی سر هم بهم بزنن.:((((

 

آدما بعضی اوقات یا میفتن سر خوش شانسی یا میفتن سر بدشانسی.

خدا خودش منو از این اوضاع نجات بده :((((

+ تاريخ یکشنبه 30 بهمن1390ساعت 9:23 قبل از ظهر نويسنده آلیس |
سلام دوستای نازنینم

این روزا سرم بسی شلوغ بود. حتی وقت اینکه ناهار هم بخورم نداشتم.

کلی کارم سنگین بود دیشب تا ساعت ۸ اداره بودم. دیگه ساعت ای آخر نمی فهمیدم دارم چی کار میکنم. جالب اینجاس که ساعت ۸بود به مدیرم گفتم خیلی خسته ام دیگه نمیتونم ادامه بدم ایشون هم با جدیت تمام فرمودن که نمیتونی انجان نده میدم یکی دیگه کارارو انجام بده خیره سرم نیروی جوووون گرفتم وای همون لحظه تمام خستگیای این چند روز موند تو جووونم:( اما بازم خداروشکر امروز ظهر بلاخره به خیر گذشت و تموم شد.

خدا رو شکر مبلغ عیدی و پاداشمونم که مشخص شد. نسبت به پارسال فرقی نکرده اما بازم خدارو شکر که کم نکردن. :) خیلی اوضای مالی بهم ریخته ایه.

دیشب کلی خسته و کوفته رسیدم خونه که دیدم دوستم زودتر از خودم تو خونه منتظرمه بابت تبریک تولدم. ی شال خوشگل بام گرفته بود... دستش درد نکنه خستگیم از تنم دراومد حسابی.

فعلا برم سراغ کارام دوباره میام:*

 

+ تاريخ چهارشنبه 26 بهمن1390ساعت 2:54 بعد از ظهر نويسنده آلیس |

سلام

امروز پیشا پیش کلی کادوی تولد غیر منتظره گرفتممممممممممممممممممممم :))))))))))

ی عالمه خوشحالم ی عالمه:*

+ تاريخ چهارشنبه 19 بهمن1390ساعت 11:50 قبل از ظهر نويسنده آلیس |
سلام

دوباره برگشتم

این چند وقت اوضاع درست و درمونی نداشتم که نمیومدم. نمیخواستم هی غر بزنم.

از وقتی جا به جا شدمو اومدم تو این واحد جدید خیلی تو روحیاتم اثر گذاشته . ی دختر آروم شدم . خیلی آرومتر از او نیکه فکرشو میکردم. بعضی اوقات حس میکنم بد نیست این آرامش ، احتیاج بود برای آلیس شیطونی که از در و دیوار راست بالا میرفت . اما گاهی دلم برای اون شیطنتام تنگ میشه.

حالا بماند خیلی مهم نیست. راستی دست گلتوووون درد نکنه تا من نمیومدم شما ها هم کاملا منو فراموش کرده بودینا. اما من بیچاره میومدم به تک تکتون سر میزدم و از احوالتون خبر دار بودم.

دیگه براتون از چی بگم. ؟؟؟؟ دوباره مخم هنگ کرد شدیدددددد...

از اوضای اینجا براتون بگم که کار خیلی زیاده

دوستون دارم ی عالمهههههه :*

+ تاريخ شنبه 15 بهمن1390ساعت 4:8 بعد از ظهر نويسنده آلیس |
کمکی دلگیرم

یکمی از خودمو شرایطم دلگیرم

شرایط کاریم ی ریزه ریخته بهم

از لحاظ جا و موقعیت کاری عالی شده

اما از لحاظ روحی نه

واحدمو عوض کردن. با ی مشت آدماییم که هم سن و سال مادرمن

وقتی میخندی تو صورتت نگاه میکنن و میگن مفرط میخندی

وقتی جین میپوشی میگن چادر حرمت داره این کارا یعنی چی؟

جرئت ندارم برم فیس بوک یا اینکه میلمو چک کنم

اون همه آزادی که داشتم پرید

خیلی روحیم عوض شده اصلا خندم نمیاد دیگه

کمکی دعام کنید همین...

 

+ تاريخ چهارشنبه 16 شهریور1390ساعت 3:8 بعد از ظهر نويسنده آلیس |
 
ياد دارم در غروبي سرد سرد
ميگذشت از کوچه ما دوره گرد
داد ميزد : کهنه قالي ميخرم
دست دوم جنس عالي ميخرم
کاسه و ظرف سفالي ميخرم
...
......گر نداري کوزه خالي ميخرم
اشک در چشمان بابا حلقه بست
عاقبت آهي زد و بغضش شکست
اول ماه است و نان در سفره نيست
اي خدا شکرت ولي اين زندگيست ؟
بوي نان تازه هوشش برده بود
اتفاقاً مادرم هم روزه بود
خواهرم بي روسري بيرون دويد
گفت : آقا سفره خالي ميخريد ؟
+ تاريخ چهارشنبه 15 تیر1390ساعت 9:59 قبل از ظهر نويسنده آلیس |
به نام خدا

سلام

سلام به همه مهربونا

حال و احوالتون خوبه؟ با گرما چه میکنید؟

اگه تو جمعمون کنکوری داریم مثل رها جون امیدوارم این هفته هفته خوبی براش باشه.

ی ریزه از ماموریت این هفتم براتون بگم

اومده بودمممممممممممم اصفهان.

وای که من عاشق اصفهانم انگاری که نفسم تازه میشه.

اما صد حیف و ۱۰۰۰ حیف که انقده زمانم کم بود که من نتونستم خیل از دوستامو ببینم.

ی چیزی حدود ۳-۴ سالی میشه که اصفهان نیومده بودم وای اصفهان خیلی تغییر کرده بود.

اصفهانو خیلی دوست دارم حتی برای زندگی

خوشبحالتون بچه های اصفهان

+ تاريخ یکشنبه 5 تیر1390ساعت 8:51 قبل از ظهر نويسنده آلیس |
به نام خدا

سلاااااااااااااااااااااااااام

من یک عدد آلیس تنبل اومدم

روم شدیدا سیاه خیلی دختر بد و تنبلی شدم نمیذارم پای کار زیادم میذارم فقط پای تنبلیم.

انقده حرف نزده دارم که اصلا نمیدونم از کجاش بگم...

از مماغم بگم براتون که کلی خوب شده و ماشالا جا افتاده الهی فداش بشم

از کنکورم براتون بگم که مجاز شدم اما فکر نکنم که دوباره به تهران جواب گو باشه بازم توکلم بخداس نمیدونم والا

این ۵شنبه رفتیم بله برون دختر خالم. وای خانواده داماد انقدر خانواده جالبی بودن اصلا نسبت به چیزی اعتراض نداشتن و هرچی هم میگفتیم قبول میکردیم و نکته جالب هم اینجاس که داماد به عروس سر بود... به این میگن عشق و عاشقی

هفته آینده هم عروسی پسر عموی خوبم . آخی اولین پسر فامیل که از طرف فامیل پدری داماد میشه. کلی ذوق عروسیشو دارم...

امشبم دارم میرم تیراژه دنبال لباس خدا کنه اونیکه میخوام پیدا کنم والا کلافه میشم من حوصله خیلی گشتنو ندارم...

از امروز شروع کردن رژیم گرفتن وای همه بهم میخندن میگن چیتو مگه میخوای آب کنی. اما ی ریزه شکم دراوردم ببینم میتونم تو ۲ هفته آبش کنم...

الانم شدیدا دارم از گشنگی میمیرم ناهار یکمی سوپ خوردم فقط...

این چند روز تعطیلی هم بنده تقریبا در منزل به سر میبردم و یک دل سیر خوابیدم. خیلی چسبید.

از همه دوستام که این چند وقت هی سر زدنو من آپ نکرده بودم جدا عذرخواهی میکنم ببخشید قول میدم دیگه دختر خوبی بشم...

دوستون دارم ی عالمه 

+ تاريخ دوشنبه 16 خرداد1390ساعت 3:31 بعد از ظهر نويسنده آلیس |

باید از عشق بسازم غزلی قابل تو

غزلی ناب و صمیمانه به وزن دل تو

دلی از جنس بهار است که تقدیم تو باد

سبز باشیو دلت خانه پاییز مباد

 

 

روز همه مامانای دنیییا مخصوصا مامان ناز خودم مبارک

+ تاريخ سه شنبه 3 خرداد1390ساعت 6:16 بعد از ظهر نويسنده آلیس |
به نام خدا

سلام به همه دوست جونم

اینجانب آلیس تنبل بدقول امااااااا دیگه امروز دست پر اومدم

براتون عکسای مماخم با نیش باز خودمو آوردم

این عکسی که براتون میذارم مال ی هفته بعد از باز کردن چسبم

البته هنوزم چسب میزنما

 زودی ببینید نظرتونو بگین البته هنوز خیلی باد دارهههه

+ تاريخ یکشنبه 18 اردیبهشت1390ساعت 1:59 بعد از ظهر نويسنده آلیس |
به نام خدای مهربونم

سلام به همه دوستای نازم که مثل خودم تنبلن

اول از همه ی غر بزنم تا تخلیه شم...

کلی نوشته بودم یهو همش پرید. انقدرم خوابم میاد ...

خوب غرام تموم شد.

حال و احوالاتتون چطوره؟

همه چیز خوب پیش میره؟ خدارو صد هزار مرتبه شکر منکه راضیم . خبر خاصیم نیستا اما خداروشکر من فعلا از شرایط راضیمو کلی هم دل خجسته ام.

جاتون خالی امروز با جمعی از همکارا رفتیم نمایشگاه نفت و گاز

کلی خوش گذشت ماکه فقط خندیدیم بیشتر فنی بود و من چیز زیادی متوجه نمیشدم.

همکارا قرار گذشتن برن ترکیه. اما اینجانب رضایت نامه خانواده ندارم و نمیتونم همراهشون برم. ناراحت نیسم حق دارن شایدم اگر خدا به من دختر بده منم اجازه ندم تنهایی سفر کنه نمیدونم...

بریم سر اصل مطلب که از همه حرفا خوش تره.

مماخخخخخخخخم

مماخم که خداروشکر حالش عالیه و ماشالا هزار ماشالا هر روز داره بهتر میشه. ولی همچنان داخل چسب خودشو قایم کرده...

پزشکم گفت انشالا ۴شنبه هفته دیگه بازش میکنه.

بعد عمل صورتم خیلی جوش زده تنها غصم شده همینننننن. ی ضد آفتاب خوب جدیدا استفاده میکنم دوست داشتین شما هم بگیرین . اگر تلفظشو اشتباه نگفته باشم ((ایگو)).

دیروز انقدر تو مطب دکتر از عملم راضی بودمو تغییرمو خیلی خوشایند حس کردم که به محض رسیدنم به خونه برای خودم کلی اسپند دود کردم.:))

اینم فعلا خبرای تا الانم:))

 

+ تاريخ یکشنبه 28 فروردین1390ساعت 1:35 بعد از ظهر نويسنده آلیس |
به نام خدای مهربون

سلام به همه دوستای مهربون

این روزا بچه های وبلاگستون ظاهرا هنوز تو تعطیلات به سر میبرن...

هر سری که اومدم سر زدم دیدم خبری نیست یا شایدم کار عقب افتاده زیاد داشته باشینننننن

منکه این روزا شرکت سرم خیلی شلوغ بود.

کلی کار داشتم تند تند هم انجام میدادم که رییسم صداش در نیاد

تعطیلات خوب بود؟

بیاد تعریف کنید دیگه. منکه تعطیلاتم خبری نبود که بنویسم.

فقط خبر از مماخم دارم هرروز ماشالا داره کوچیکتر میشه.

زودی بیان دیییگگگهههه

 

+ تاريخ چهارشنبه 17 فروردین1390ساعت 4:18 بعد از ظهر نويسنده آلیس |
به نام خداااااا

سلاااااااااااااامممممممممممم

من اومدم با ی مماخ گشننننننگگگگگگگ

عیدتون مبارک. انشالا همیشه شادو خرم باشین و از زندگی که دارین راضی باشین.

وای دوستای نازم مماخم کلی قشنگ شده. البته هنوز تو چسبه

دوسش دارم خیلی زیاد.

خداروشکر عمل خوبی بود . جدا بی درد سر بود و اصلا دردو خونریزی و کبودی نداشتم. خدا پدر مادر اون دکترمو بیامرزه با این عملی که کرده. به همه دوستام میگم هرتودنسی که کردم دردش خیلی بیشتر از این مماخم بود.

فقط سختی کار این حمام رفتن که اونم خدا مامانیمو خیر بده با مامان جان به حمام میریم اما خداییش اونم کلی بساط خندس و با مامانی کلی میخندیم.

پزشکم گفته تا یک ماه باید بیاری خودم برات چسبشو عوض کنم هفته ای یکی دو روز میرم ایشون زحمت چسب عوض کردنشونو میکشن.

وای چشتون روز بد نبینه ۳شنبه رفته بودم مطب دکترم گفت الان عیده دوست داری جلوی فامیل آبروریزی نشه بذار ی کاری کنم باد بینیت بخوابه منم خیلی خوشحال نشسته بودم نیشمم باز یهو شنیدم صدای شکستن آمپول اومد یا علییییییییییییی

دکتر ی آمپول ناقابل رو روی نوک بینی بنده فرو کردن اما دروغ نگم اصلا دردی نداشت خوب دست خودم صحنش وحشتناک بود ترسیده بودم

این روزا از خونه اصلا بیرون نیومدم فقط دو شب رفتم عروسی با این مماخ باد کرده و صورت پر از جوش

امروزم که بعد مدتا اومد شرکتتتتتت

فعلا من برم دوباره خواهم آمد

+ تاريخ شنبه 6 فروردین1390ساعت 2:56 بعد از ظهر نويسنده آلیس |

سلام

من خواهر آلیس هستم از اونجایی که خواهری خونه است و نمی تونه پای کامی بشینه من به جاش آپ می کنم

آلیس حالش خوبه روز چهارشنبه ساعت ۹ صبح رفت برای عمل منم که دلم طاقت نیاورد با مامان رفتم پیشش خودش هم خوشحال بود هم نترس ساعت دوازده و نیم هم از اتاق عمل اومد بیرون بماند که تو این چند ساعت چه بر من و  مامانم گذشت تا ساعت ۵ غروب هم خیلی حالش بد بود همش تهوع داشت ولی یواش یواش خوب شد جالب بود برام اصلا درد نداشت مگه می شه این همه با بینی آدم ور برن بعد آدم اینطوری باشه؟

نکته جالب: آلیس وقتی از اتاق عمل اومد بیرون تو حالت نیمه هوشیاری داد می زد که مامان خوشگل شدم حالا تصور کنید اون همه باند و گچ تو صورتشه

+ تاريخ شنبه 21 اسفند1389ساعت 8:22 قبل از ظهر نويسنده آلیس |
به نام خدا

سلامممممممممممم

سورپریزززززززززززززززززز

خواهرم این روزا از احوالاتم براتون آپ میکنه...

دوستون دارم

من دیگه رفتم برای عملللللللللللللللل

بای بای

+ تاريخ سه شنبه 17 اسفند1389ساعت 4:30 بعد از ظهر نويسنده آلیس |
به نام خدا

سلام

سلاممممممممممممممممممممممم

دوستای قشنگم امروز گوله انرژیم

به قول دوستم داشتم دیشب باهاش تلفنی میحرفیدم میگفت : بابا گولهههههههههه

من هم هی بیشتر از خودم ذوق در میکردم.

هرروز که دارم به عملم نزدیگتر میشم ذوقم داره بیشتر میشه

انقدرم که پرروام اصلا ترسو وحشتیم ندارم.

چند روز پیش خیلی اتفاقی و تصادفی یکی از آشنایانمون با دکتر آشنا از آب در اومدو ی تخفیف گنده که جدا برام سورپیریز بود این لحظه های آخر گرفت. کلی از خودم ذوق در کردم.

مرخصیمم از آقای رییسمون گرفتم. الهی فداش شم تازه بهم ی سکه هم داده میگه این کادوی مماخت منم چشام گرد مونده بود میخواستم بپرم بغلش ماچش کنم حیف که نمیشه

امروز فکر کنم خونه تکونی ما شروع بشه البته کار خاصی نیست. مامان از ی خانم خواسته که ایشون اقدام کنن. ماشالا از بس دخملش تنبل. آخه اصلا دستم به کار نمیاد. دوست دارم همش بگمو بخندم این روزا.

دیشب چقدر از مماغم فیلم گرفتمو مامانی هم به چشم آدمای عقل ناقص بهم نگاه کرد.

دوستای نازم دعا کنید همونطوری که میخوام بشه و سالم از اتاق عمل بیرون بیام و الا مامان میکشتم

برام زیاد دعا کنید. شاید دیگه نتونم تا عید بیام.اگر حالم اکی بود حتمااز منزل خدمت میرسم.

اما بازم پبشا پیش عید مباررررررررررررررررررررررررک

دوستون دارم

سال خوبی داشته باشین.

بای بای

+ تاريخ یکشنبه 15 اسفند1389ساعت 8:33 قبل از ظهر نويسنده آلیس |
به نام خدا

سلام دوست جونام

امشب شب سالگرد پدرم

دلم گرفته

آدما  زود تنها میشن...

ازتون ی درخواست دارم . اگه میشهههههه به جای کامنت گذاشتن ی فاتحه به بابا جونم هدیه بدین

خیلی دوستون دارم خیلی زیاد

+ تاريخ سه شنبه 10 اسفند1389ساعت 3:23 بعد از ظهر نويسنده آلیس |